کورش کبیر
در چه فکری؟ آه از این محیط !
حسش می کنم
می بینمش
بهش فکر می کنم
اما چقدر دور است و چقدر درک ناشدنی . . .
این روزها ، چقدر حرف کم می آورم !
گاهی تمام خودم را بر میدارم
می روم در نا کجا آباد
ولو می شوم در خودم
می افتم از خاک .
در سقف تخیلاتم
از ستون افکارم آویزان می شوم
و آنگاه در کوچه های خاطره ام
به انزوای یک سکوت پناه می برم .
...
....
روزها که بگذرد
کنار تو
تمام غمهایم را --
-- با وجب که نه !
اندازه همین شعر کوتاه خواهم کرد .
قرار ما
ساعت ، هیچ
روزی ، نامعلوم
اگر عشق فعل دیدار است .
ثانیه ها ازدهام پریشانی را پرچین خواهد کرد .
لحظه دیدار ما دم دم ای صبح ،
وقتی شبنم انتظار
کاکل غنچه های امید را نوازش می کند .
۲۵/۱۰/۹۰ سعید رحیم زاده
ﺩﻟﺘﻨـــــــﮕﯽ سراغم را گرفته .
دلتنگی ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ ؟
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ که ... !
دلتنگی ، ﺩﺭﺩ دارد
درد ....
جای خالی، ()
با خیال پر نمیشود
بخواب ...!
عشق شکیبایی است، جایی که همنوع میآزارد.
عشق ناشنوایی است، جایی که تهمت شنیده میشود،
عشق تعمق است، جایی که رنج انسانها دیده میشود.
عشق شتاب است، جایی که وظیفه فرامیخواندت،
عشق شجاعت است، جایی که فلاکت انسان میخواندت.
ناله زرد برگها را
وقتی زیر پا هامان خش خش می کردند
وقصه جدائیشان را
از سبزی شاخه ها
از مهربانی درخت
کاش می توانستیم سفر کنیم
از قالب پاییز نمای خویش
تا لابلای برگهایی که حقیقتی سبز دارند
و کاش این حقیقت را
رسانده بودیم
تا پویایی سبز
تا یلدا .
بطور معمول وقتی صحبت از روح می شود واژه هایی چون نهفته ، خفته ، بالقوه ، راكد وجامد ، در مقابل آن سیال و جاری، بیدار ، فعال را به همراه كلمه روح می شنویم. ولی منظور از روح نهفته و خواب یا روح بیدار و جاری چیست؟ می توانیم این حالتها را در مقایسه با حالتها ماده بهتر بفهمیم یك تكه چوب خشك را در نظر بگیرید بنیاد آن انرژی است ولی این انرژی در حالت نهفته و خواب قرار دارد اتفاقی برای این تكه چوب باید بیافتد تا انرژی آن جاری شود. اگر چوب را بسوزانیم انرژی نهفته چوب تبدیل به انرژی سیال حرارت و نور می گردد. و ما می دانیم چه قدرتها و امكاناتی در آتش، حرارت و نور موجود است كه در آن تك چوب خشك نبود. مقایسه دیگر یخ و آب است ،آبی كه گرما و حرارت خود را از دست داده و منجمد و سخت گشته است. یخ سخت و سرد با گرفتن حرارت دوباره سیال می گردد و آنوقت می تواند جاری شود و امكانات زیادی را از خود بروز دهد مثلاً قدرت سیل را در نظر بگیرید كه قدرت جریان آب است. حال وقتی آب با دریافت گرمای بیشتر تبدیل به بخار شود امكان و قدرت آن بسیار فراتر از حالت قبل خود می گردد. همین اختلاف قدرت و امكان كه درحالتهای مختلف ماده یعنی جامد، مایع ،گاز یا نور وجود دارد را بایكدیگر مقایسه كنیم ، بخوبی نشان دهنده قدرت و امكانات یك روح سیال ودر جریان در مقایسه با روحی كه در حالت ركود وجمود قرار دارد است. در اغلب انسانها انرژی روح تغییر حالت داده و قدرتهایش به حالت نهفته درآمده است یا بكلی از بین رفته است. حالت های روح از نظر روانی یا سختی و زندگی و مرگ می تواند مانند سنگ و خاك كه مرده هستند تا یخ كه منجمد و در حالت كوما و شبه مرده است و تا نور كه نهایت روانی و سیالیت و سرعت را داراست می تواند وجود داشته باشد.
روح سیال ونورانی قدرت و شعور نامحدود داردكه طبیعت خلاق و الهی روح است. قدرت وشعور بی نهایت روح در صورتی آشكار می گردد كه روح به حالت ریح یعنی جاری مانند باد و نور درآید و این امكان نمی پذیرد مگر اینكه روح حرارت و گرمای كافی ببیند .
ديوار آکنده از سكوت
با ته مانده هاي تكه اي از تنهائي
بر سايه هاي سرگردان آويخته است
روياهاي ديروز و امروز
آغشته به بلور اشك
با آئينه
به استقبال چهره تنهائي مي رود
تا بر ويرانه هاي محتضر رابطه
زبان فهيم منطق را
انكار كند . . .
عاشقا نه ترین نغمه را
دوباره می خوانم
. . .
حدیث عشق را
بدان زبان که تو می دانی .
...
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش ......
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورقوان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت .........
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار.....
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش
با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره آب گشتم
کم شدم.....
آخر آتش زد دل دیوانه را ......
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من .....
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
باش با او یاد تو ما را بس است
یک میکده
یک ساقی
یک جرعه پر از مستی
ای عشق به بیداری
هر گز نتوانم من .
حوا . . .ازمعرفت سیبخدا راقطرهقطرهاز انسانلبریزم کن .
غم من ، مرگ صداقت است
در ساخلوی اندیشه ها
درد من ، پنهان . . .
بهای هیچ گوری ، به شرافت بالشی که هر شب از اشکهایم تر می شود افزونتر نمی شود !
و گرمای بی دریغ گلهای مخملی بالشم که اندامش را بر بازوانم هبه کرده ا ست از لطافت یک زن کمتر نیست !
یاد گرفته ام هر شب زیر شاخه ایی از گلهایش اشک بریزم .
گویا این درد تنهایی ، قلب تپنده ای از شعر در لکنت زبانم شده است .
کسی حتی سوگمندانه پرسه ای کوتاه بر اندامم نمی برد .
عاشقانه به مرگ می اندیشم !
و در این سرانجام
فقط شبهایم را دردمندانه با شعری بلند به خوابی گوارا بدل میکنم .
دارم به تجربه ناگزیر زیستن بد گمان می شوم
فردا هم خاطره خیس بالشم را صمیمی تر باقی خواهم ماند .
مرگ است
مرگ
که در حفره های حنجره ام جا مانده است
این لحظه های ناتمامی سکوت
شیون مو هوم درد
در حصار حسرت و آه
و وزش مداوم تنهایی
با طعم تلخ انتظار
در عبور گیج ثانیه ها
بروی خاکستر اندوه و سرگردانی
درون سنگینی هوای بغض الود
با استشمام بوی تند مرگ شعله
و جان ساغری که در لحظه تهی می شود
با تلفظ مرگ . . .
باورت نمی شود !
اینجا سکوت به اندازه مرگ ساکت است
غرور تشنه خاک یخ زده است
باغ بی ترانه ی زرد پژمرده است
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه ها نو رس امید
لب به خنده وا نکرده مرده است
ای ستاره
دو باره فریاد کن
بغض افتاب هنوز نشکسته است !
به شور شعله ام امشب
کنار قامت آتش
نسیم تازه لبخند
به یک تبسم روشن
شب از کرانه فرو ریخت
به ساحل مهتاب
به پشت پلک من آمد
که در صفای تو هستم .
ساقی امشب، مثل هر شب اختیارم دستته ( اگه نگی مستی بسه ته )
یه چشم به چشم تو، چشم دیگم به دست ته ( اگه نگی مستی بسه ته )
امشب که مست مستم، دست و پای غم رو بستم
امشب که لول لولم، از من نپرس کی هستم
ساقی امشب می بده، پیمونه پیمونه
دست غم کوتاهه از دل، کنج می خونه
آنقدر مستم بکن تا من ببینم باز
هر چه عاقل مثل خود، دیوونه دیوونه
ساقی از گوشه میخونه نرونم
خونه امیدمه بذار بمونم
چلچراغ میخونهت روشن بمونه
زنده باشی، من زیر سایهت بمونم
ساقی امشب، مثل هر شب اختیارم دستته ( اگه نگی مستی بسه ته )
یه چشم به چشم تو، چشم دیگم به دست ته ( اگه نگی مستی بسه ته … )
مرا
به جرعه لبخندی
میان این همه تاریکی
مهمان می کنی ؟
http://jahanezan.wordpress.com/2010/08/26/thmin-122/
فاحشه دعایم کن!
شادی آریاوند
به خدای من دست نزنید!
من بارها قبله ام را عوض کرده ام و هر بار با شک. اما این بار یقین کردم که خدای من در توست. در توئی که تن می فروشی. حماسی اش نمی کنم، نه برای لقمه نانی از بهر سیر کردن جوجه های دهان گشادِ چشم درراهت، که شاید برای چکمه ای، زیوری یا عطری که حسرتش مستت می کند. خواسته ای که دور بود برای تو و به آن ها آنقدر نزدیک که از داشتن تمام نداشته های تو از خود به خودکشی می رسیدند.
اما مردن آسان است، مگرنه؟
زندگی کردن با این تن، با این جنازۀ زیبا که هر روز بَزَکش می کنی و به مصاف زندگی می فرستی، سنگین تر است. پشت صحنۀ این فیلم زندگی چیست؟ که من نمی دانم و در بهت خندۀ تو، مانده ام که هنوز می خندی.
من نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم به جِدّ نمی دانم که فرق کلیه فروختنِ با افتخار برای جهیزیۀ دخترکی که در نهایت از فقر سر بزیر است، با تن فروختن چیست؟ مگر دادوستد سنتی به غیر این دارد که ما از شقیقه های لکاته غیرت شرّه می کنیم؟ مرا درک نمی کنید که او را درک کردم که راست می گوئید.
من زن های زیادی را می شناسم که در آستانۀ فصل سرد، که نه در میانۀ برف زمستان که طره های سیاه جوانی شان را برف پوشانده، اما هنوز نمی دانند رضایت در خاطرۀ ازدواج یعنی چه؟ و من درک می کنم تو را که قبل از اینکه دیرشود، سرنوشت می نویسی از سر برای خودت، تو چه می شناسی کرسلِوف شاعر روسی که به یقین باور داشت روایت “همرهی شرط است اندرکارها” ماهی و قو و خرچنگی گردونه ای را می کشیدند و هر یک به مقتضای طبیعت خویش به سوئی و گردونه همچنان پابرجا.
و تو خط می کشی و نقش می بندی و طنازی می کنی هر کدام به سوئی که شاید سرنوشت تو ازسر نوشته شود که نمی شود.
عزیز، تو در درون مقدس مآبانه جلوه نمی کنی که به باور خلق بتازی و اعتقاد حراج کنی. تو تنها در کار داد و ستد تن پاره ای که من نمی دانم فرق بین فروشنده و خریدار چیست؟ که در ارزش کرۀ زمین به جز چند مکانی در شبه قاره هند که فواحش مقدس اند، تنها کسی که پول می ستاند مجرم است و پلید.
سال های کودکی گذشت و من به نوجوانی رسیدم. در جوانی عقده باز کردم و از جامعه پرسیدم روسپی به چه هیبت است که من تاکنون روسپی ندیده ام. غافل از این که در این کلان شهر زادگاه من، قریب بیشتر آدم های در رفت و آمد، در محور نگاه من، یا خریدارند یا فروشنده و تنها اسم بعضی ها، فاحشه می شود اما من فاحش می بینم، دیگری هم پول می دهد.
خدایا!! چه جهنمی است این دنیا، به این خدا دیگر دست نزنید، دیگر جای دستی نمانده که تو هم در خط ایستاده ای. برو زاهد بر منبر فروختن شرافت، در همان منبر زهد خود که ما اینجا فقط جنازۀ بَزَک شده ای را چوب حراج زده ایم که تو، که او را فاحشه می خوانی تا ابد روحت پلید به دستمالی باور و اعتقاد بشریت می ماند. او این تن را جا می گذارد یا برای همیشه خاک می شود و سر از تخم دیگری بر می آورد یا به تشّرُف ملکوت می رسد که آن جا که نمی دانم کجاست، شاید دروغ سنج ها ریاکار نباشند.
به تو غبطه می خورم فاحشه، من تمام زندگیم در ممیزی ارزش ها گذشت، زیبا تنی داشتم مستعد پرواز که از خود دریغ کردم و مانده ام مبهوت تو که با چه شجاعتی برای چندرغاز پول توجیبی من که هر روز به طریقی حرامش می کنم چنان بر تن خود می تازی که من از خودم، از باکره گی دست نخورده ام چندشَم می شود. خدای من تو، به این جماعت که به نره گی خود می نازند بگو گناه از من نیست، گناه از ارزش های شماست که سال هاست از ترس باختن خود در برابر طنازی زیرکانۀ زنانه ای، او را قلم گرفته اید غافل از این که زنی که شب ها با او سربه یک سر می گذارید قبل از غروب آفتاب به همان شهوت گرفتار بوده که تو بودی. و تو رئیس خانه آخرین فردی هستی در عالم، که از این ماجرا خبردار می شوی. “به جهل مرکبی” و همسرت دوات شهوتش را در همان مرکب جهل تو می زند و حماقت بر در و دیوارمأمن امن خانۀ خیالی ات می نویسد.
...................
....................
....................
من که خود را پاکیزه و طاهر می دانستم. اما چنانکه زمان ثابت کرد فصل سردی فرارسیده و تن من دیگر تبدار نیست و از تب و تاب مهتاب و نجوا و عشق بازی افتاده.
دعایم کن فاحشه! من سُر خورده ام. در کلام مادربزرگم که هر روز به من می گفت: دخترکان شایسته، بلند نمی خندند و حسرت سیرخندیدن بلند در آغوش گرمی، چهره ای جدی و غیرزنانه به من داد. من در ادبیات وعلوم تاختم و تو در بسترهای زیادی مانور دادی.
کی می گوید من برنده شده ام؟
من زن به دینا آمده ام. انتخاب کردم که زن باشم و اینک از زن بودن هیچ نمی دانم. تنها افکاری هرزه در من پرسه می زنند که تو چه تاخت و تازی می کنی در بستر سرد مرد مغمومی که دین و دنیایش را یکجا فروخته و تو طاهر و سربلند از این نبرد بیرون می آئی که تنها تن را جلوه نمودی نه باور و اعتقاد عوام را.
اشتباه می کنم. به خدایم دست بزنید! لمس کنید ضدارزش را که ارزش های شما همان اندازه توهم و زائیده منفعت طلبی هوشمندانه مردان است و من صفحه را ورق زده ام و به خواندن روی دیگر زندگی مشغولم.
ای که قصد هلاک من داری
صبر کن تا ببینمت نظری